23 آبان روزی که انتظارا به پایان می رسه!!!
پانته آ خانمم سلام خوبی گلم؟؟؟؟ آماده ای بیای دیگه؟؟؟خسته نشدی بس که تو شکم مامان بودی؟؟؟؟ قرار بود صبح چهارشنبه ساعت 4 صبح بریم بیمارستان که امروز برنامه تغییر کرد و از مطب خانم دکتر زنگ زدن و قرار شد سه شنبه صبح زود بریم بیمارستان مامان افسانه خیلی خوشحاله و هنوز باورش نمیشه که این همه انتظار داره به نتیجه می رسه و تا 2 روز دیگه هدیه خداوندی تو بغلشه زیاد نمی تونم حال و هوای این روزامو توصیف کنم گاهی نگرانم گاهی خیلی خوشحال و گاهی می ترسم که بلد نباشم بچه داریو و خوب فکر کنم همه ی اینا طبیعی باشه بابایی هم خیلی دیگه منتظرته و مدام به من میگه پس نی نی کی میای؟؟؟؟(روی بابایی اینجور وقتا باشماست پون دستشو می زا...






