پانته آپانته آ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

هدیه خدای مهربون به زندگی ما

23 آبان روزی که انتظارا به پایان می رسه!!!

پانته آ خانمم سلام خوبی گلم؟؟؟؟ آماده ای بیای دیگه؟؟؟خسته نشدی بس که تو شکم مامان بودی؟؟؟؟ قرار بود صبح چهارشنبه ساعت 4 صبح بریم بیمارستان که امروز برنامه تغییر کرد و از مطب خانم دکتر زنگ زدن و قرار شد سه شنبه صبح زود بریم بیمارستان مامان افسانه خیلی خوشحاله و هنوز باورش نمیشه که این همه انتظار داره به نتیجه می رسه و تا 2 روز دیگه هدیه خداوندی تو بغلشه زیاد نمی تونم حال و هوای این روزامو توصیف کنم گاهی نگرانم گاهی خیلی خوشحال و گاهی می ترسم که بلد نباشم بچه داریو و خوب فکر کنم همه ی اینا طبیعی باشه بابایی هم خیلی دیگه منتظرته و مدام به من میگه پس نی نی کی میای؟؟؟؟(روی بابایی اینجور وقتا باشماست پون دستشو می زا...
18 آذر 1391

قصه دید و بازدید های عزیزانی که این روزا زحمت می کشن و میان دیدن دخملی

بازم سلام امروز هم یه روز خوب بود با تو و در کنار تو و با احساسات خوب داشتن تو امروز عمه های مامان افسانه یعنی عمه مهین و عمه شهین و دختر عمه ی مامان، سیما جون با دخمل گلش آوین اومدن خونمون راستی شاید جالب باشه بدونی که این آوین خانم پنج ماه و نیم  از شما بزرگتره یه عکسم با شما باباجونی و بابا حمید و این آوین خانم اینجا هست که به نظرم خیلی عکس قشنگیه بابا جونی میگه آوین شما رو به عنوان نوزاد خیلی خوب شناسایی کرده بود و هی نگات می کرد ایشالا که آوین کوچولو زیر سایه پدر و مادرش سالیان سال سلامت زندگی کنه عمه مهین و عمه شهین عزیز هر کدوم جداگانه 50 هزار تومن برات کادو آوردن و عمه مهین هم این سر همی خوشگل صورت...
7 آذر 1391

معرفی دختر عمو و پسر عمو

سلام دخملی خوبی گلم؟؟؟ این روزا دیر به دیر می تونم آپ کنم وبلاگتو حسابی باهات سرگرمم عروسک خوشملم سعی می کنم خیلی سریع اتفاقات این چند روز رو برات بنویسم این چند روز حسابی با هم کلنجار رفتیم تا بالاخره شما سیر بشی و ضمنا زردی هم از بین بره دیگه به امید خدا یکی نیست بگه این همه رنگ ، زرد دیگه چیه ؟؟!!! همه ی نی نی ها وقتی به دنیا میان این رنگ رو دوست دارن خلاصه به هر ترتیبی بود بالاخره بهتر شدی و وزنت هم بهتر شد خاله بهارک و کیانا و آقا کوروش با عمو اومدن خونمون که ببیننت آخه خیلی وقت بود که منتظرت بودن و وقتی شما تو دل مامانی بودی همش سراغ تو رو می گرفتن و من براشون توضیح می دادم خلاصه که لطف کردن و اومد...
7 آذر 1391

قصه اومدن فرشته کوچولوی بهشتی به این دنیا

سلام دخمل قشنگم خوبی؟؟ بالاخره اومدم تا قصه اومدنت رو به این دنیا بگم طبق آخرین سونو همه چیز خوب بود و قرار شد برای چهارشنبه 24 آبان برم بیمارستان .بماند که اون 10 روز چه جوری گذشت از بس مراقب تکونهات بودم روز یکشنبه بود که از مطب بهم زنگ زدن و گفتن برنامه عمل من از چهارشنبه افتاد به سه شنبه منم خوشحال شدم که زودتر می تونم ببینمت قرار شد شام سبک در حد یه سوپ ساده رو حدود 7 شب بخورم و تا 10 شب فقط مایعات بخورم و بعدش چیزی نخورم اون شب همه ی دوستا و آشناهایی که داشتم بهم زنگ زدن و ازم خواستن که براشون دعا کنم منم بهشون گفتم چشم اگه قابل باشم حتما خلاصه که ساعت 10 حموم کردم و دوباره وسایل رو چک کردیم و بابا حمید و...
3 آذر 1391

ببین مادر جون هم چقدر دوست داره!!!!!

سلام به دختر کوچولوی بهشتی ناز و خوشگلم این روزها که خسته نیستی؟؟؟آخه همش داری چرت می زنی و مامان افسانه هی مجبوره از خواب ناز بیدارت کنه  (ببخشید مامانی ولی مجبورم آخه باید حواسم به تکونهات باشه)   این چند روز هم مامان افسانه بی حال و با درد و حسابی افسرده همش خوابیده بود و گاهی از شدت کسلی و غصه دار بودن از نبودن بابا حمید اشکش در میومد و هر چی به بابا حمید می گفتم پس کی میای ؟؟؟؟   بابایی هم می گفت: قول دادم آخر هفته میام دیگه!!! خلاصه که دیشب یعنی دوشنبه بعد از شام نشسته بودم که دیدم زنگ می زنن به بابا جونی گفتم بابا زنگ می زنن و در و باز کرد و در کمال ناباوری من بابا حمید که قرار بود آخر هفته بیاد ...
10 آبان 1391

دیگه داره صبرم تموم میشه!!!!

سلام پانته آ خانم گل خوبی؟؟؟ مامانی که دیگه کم آورده پس چرا تموم نمیشه؟؟؟؟ از بس که روز اومدنت رو پیش خودم تصور کردم دیگه فکر کنم دارم خل میشم طبق حساب خودم الان تو هفته 36 هستم ولی نمی دونم چرا این تیکر بالای وبلاگت داره یک هفته جلوتر میره لابد این لک لک هم خسته شده از بس با مامان افسانه ساعتها رو شمرده بابایی هم که ول کن نیست که زودتر بیاد پیشمون هی میگه تا چشم به هم بزنی اومدم پیشتون ولی هر چی چشم به هم می زنم نمیاد   این روزا همش مراقب شیطنت هات هستم همش دست می کشم رو شکمم تا شما برام وول بخوری انصافا احساس این حرکتها گذر این روزا رو برام آسونتر می کنه انگار تو خونه ی بابا جونی همه منتظر مهمون ب...
7 آبان 1391

آغاز هفته 35

سلام گلم خوبی عزیز دلم؟؟؟؟ یه راست برم سراغ جریانات امروز..... امروز با مامان جونی رفتیم دکتر ،آخه بابایی این سری می خواد بیاد و تا اومدن شما پیش ما بمونه همه چیز خوب بود خانم دکتر یه کوچولو صدای قلبتو دیر شنید اما بالاخره شنید امروز مطب خیلی شلوغ بود خیلی طول کشید تا نوبتمون بشه و شما هم که عادت به نشستن مامانی نداری کلی خسته شده بودی امروز دوباره برای هزارمین بار خدای مهربون رو به خاطر داشتنت شکر کردم و به داشتنت بالیدم راستی یه خانم دیگه هم بود که سن دخملش به اندازه شما بود و تقریبا با هم به دنیا میان امروز به اون وقت بیمارستان داد اما من باید 2 هفته دیگه برم سونو تا ببینیم شرایط شما برای دنیا اومدن خوب شده یا ن...
29 مهر 1391