دیگه داره صبرم تموم میشه!!!!
سلام پانته آ خانم گل
خوبی؟؟؟
مامانی که دیگه کم آورده پس چرا تموم نمیشه؟؟؟؟
از بس که روز اومدنت رو پیش خودم تصور کردم دیگه فکر کنم دارم خل میشم 
طبق حساب خودم الان تو هفته 36 هستم ولی نمی دونم چرا این تیکر بالای وبلاگت داره یک هفته جلوتر میره لابد این لک لک هم خسته شده از بس با مامان افسانه ساعتها رو شمرده
بابایی هم که ول کن نیست که زودتر بیاد پیشمون هی میگه تا چشم به هم بزنی اومدم پیشتون ولی هر چی چشم به هم می زنم نمیاد 
این روزا همش مراقب شیطنت هات هستم همش دست می کشم رو شکمم تا شما برام وول بخوری انصافا احساس این حرکتها گذر این روزا رو برام آسونتر می کنه
انگار تو خونه ی بابا جونی همه منتظر مهمون بهشتیشون هستن تقریبا خونه تکونی شده هر روز همه وسایل بررسی میشه که مبادا روزی که از بیمارستان میای خونه چیزی کم و کسر باشه
قربونش برم که نیومده این همه عزیزه
دلم خیلی تنگه یه وقتا از بی حوصلگی می شینم زار زار گریه می کنم یه 2 روزی هم میشه که به کمر درد دچار شدم که همه میگن طبیعیه !!! خانمی دیگه جا نداره و به کمر مامانش فشار میاره برای همین کمر مامانش درد گرفته
از بیکاری بیشتر خوابیدم ولی تا می خوابم زودی بیدار میشم تا حواسم به تکونای ووروجکم باشه
زود زود بزرگ شو که دیگه صبرم تمومه می خوام زود بغلت کنم و از داشتنت اشک شادی بریزم
مواظب خودت باش گل مهربون مامان
خیلی دوست دارم


دیگه داره صبرم تموم میشه!!!!
