ببین مادر جون هم چقدر دوست داره!!!!!
سلام به دختر کوچولوی بهشتی ناز و خوشگلم
این روزها که خسته نیستی؟؟؟آخه همش داری چرت می زنی و مامان افسانه هی مجبوره از خواب ناز بیدارت کنه (ببخشید مامانی ولی مجبورم آخه باید حواسم به تکونهات باشه)
این چند روز هم مامان افسانه بی حال و با درد و حسابی افسرده همش خوابیده بود و گاهی از شدت کسلی و غصه دار بودن از نبودن بابا حمید اشکش در میومد و هر چی به بابا حمید می گفتم پس کی میای ؟؟؟؟
بابایی هم می گفت: قول دادم آخر هفته میام دیگه!!!
خلاصه که دیشب یعنی دوشنبه بعد از شام نشسته بودم که دیدم زنگ می زنن به بابا جونی گفتم بابا زنگ می زنن و در و باز کرد و در کمال ناباوری من بابا حمید که قرار بود آخر هفته بیاد پیشمون اومد و کلی انرژی داد به هر جفتمون واقعا عشق چی کار می کنه ها

مامان افسانه کسل یهویی کلی شارژ شد تازه مادر جونم کلی لباسای خوشگل خوشگل برای دخملم بافته آخه خیلی دوسش داره این نوه کوچولوشو و خیلی منتظر اومدنش بوده مثل من و بابایی
دخملم تو فصل سرما به دنیا میاد و به لباسای گرم احتیاج داره مادر جون هم زحمت کشیدن این لباسای خوشگل رو برای پانته آ خانم بافتن
مادر جون دوست دارم دست شما درد نکنه

اینم عکساش که برای یادگاری اینجا می زارم تا ایشالا به زودی زود تن دختر گلم کنم







ببین مادر جون هم چقدر دوست داره!!!!!
