پانته آپانته آ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

هدیه خدای مهربون به زندگی ما

خودمونی های من و دخمل گلم

1391/12/18 1:02
نویسنده : مامان افسانه
406 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخملی

باید داستان این روزها رو برات بگم

اول اینکه خیلی خسته ام و گاهی نمی دونم چه کار کنم تا بتونم از پس این خستگی ها هم بر بیامآخکلافه

همششه هم از برنامه ام عقبمکلافه

البته این طبیعیه می دونم تو هم یه روزی مامان میشی و مزه این خستگی های دلچسب رو می چشیچشمک

من و تو دنیای قشنگی با هم ساختیم و کلی حال می کنیم

اگه بگم که هووی من شدی خیلی  هم بی راه نگفتم اگه بدونی بابایی چه عاشقانه دوست داره و شما هم خیلی بابایی رو دوست داری و با خنده ها و ذوق کردن هات کلی دلشو شاد می کنی

کلا خیلی دختر شیطونی  هستی همش می خوای از  جات بلند شی و وقتی موفق نمی شی کلی گریه می کنی

وقتی هم بغلت می کنم با پاهات به دل مامانی فشار میاری که بلند بشی

وقتی از خواب بلند میشی کلی سر حال هستی و با من یا بابا کلی حرف می زنی البته مدل قان و قوون

حباب هم درست می کنی و خودت هم اگه خسته نباشی دمر میشی

وقتی به صورت قشنگت نگاه می کنم که پارسال این موقع شاید فقط یه تخمک خیلی کوچیک بودی و حالا یه انسان کامل هستی تمام پشتم از قدرت پروردگار می لرزه که موجودی به قشنگی تو رو بهم داده

هنوزم گاهی اوقات وقتی فکر رو می کنم باورم نمیشه که تو از شکم من بیرون اومدی

واقعا خدا رو شکر که دارمت

داستان دیگه این روزهات مثل همه ی خونه ها قصه ی خونه تکونیه که واقعا با بودن شما پروژه سختی شده چون وقتی شما خوابیدی می تونم یه کمی کار کنم که اونم تا شروع می کنم شما بیدار می شی و من کار رو باید ول کنم بیام پیشت

این روزا پستونک خور قهاری هم شدی می تونم بگه اگر این وسیله اختراع نشده بود واقعا خوابوندنت به مشکل می خورد آخه عادت داری برای خواب پستونک بخوریزبان

بابا جونی و مامان جونی امروز می خواستن بیان پیشمون که به خاطر برف تهران نتونستن راه بیفتن

همه ی امیدم به اینه که تا اول هفته ی دیگه هوا خوب بشه که بتونم بابا جونی و مامان جونی رو ببینم

دلم براشون تنگ شدهناراحت

این چند روز مادر جون اومده بود خونمون و کلی با هم بازی کردین در ضمن مادر جون یه بلوز یقه اسکی خوشگل داره برات می بافه که برای عیدت زیر سارافون تنت کنی

خلاصه که خیلی دردونه هستی

تا گفتم می خوام برای عید دخترم یه جوراب شلواری سفید بخرم همه ی عزیزایی که خیلی دوست دارن برات جوراب شلواری خریدن

هم مامان جونی و هم خاله بهارک و هم مادر جون

کلا خوش به حالته دستشون درد نکنه

امسال با داشتنت و بودن تو در کنارم یکی از بهترین سالها ی زندگیم دارم به امید خدا

بعد از این همه داستان چند تا عکس از این روزات می زارم تا خودتم ببینی چقدر تغییر کردی گلم

 

دمر شدن مرحله به مرحله

 

 

 

اینا نخود فرنگی هام هستننیشخند

شناسایی دوربین!!!!!

 

 

زیبا تر از خنده ی تو تصویری تو دنیا نیست خیلی دوست دارم عزیزکم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مهدیه
18 اردیبهشت 92 16:02
نازی چه دخمل خوش لباسی!
مهدیه
18 اردیبهشت 92 16:02
سلام از آشنایی تون خوش وقتم وبلاگی داریم با نام مادرانه و خاطرات مادران رو در روز زایمانشون در اون ثبت می کنیم خوشحال میشیم بهمون سر بزنین و در صورت تمایل خاطره تون رو تو وبلاگمون ثبت کنین! در صورت تمایل برامون کامنت بذارین!