قصه اومدن فرشته کوچولوی بهشتی به این دنیا
سلام دخمل قشنگم
خوبی؟؟
بالاخره اومدم تا قصه اومدنت رو به این دنیا بگم
طبق آخرین سونو همه چیز خوب بود و قرار شد برای چهارشنبه 24 آبان برم بیمارستان .بماند که اون 10 روز چه جوری گذشت از بس مراقب تکونهات بودم
روز یکشنبه بود که از مطب بهم زنگ زدن و گفتن برنامه عمل من از چهارشنبه افتاد به سه شنبه منم خوشحال شدم که زودتر می تونم ببینمت
قرار شد شام سبک در حد یه سوپ ساده رو حدود 7 شب بخورم و تا 10 شب فقط مایعات بخورم و بعدش چیزی نخورم
اون شب همه ی دوستا و آشناهایی که داشتم بهم زنگ زدن و ازم خواستن که براشون دعا کنم منم بهشون گفتم چشم اگه قابل باشم حتما
خلاصه که ساعت 10 حموم کردم و دوباره وسایل رو چک کردیم و بابا حمید وسایل رو گذاشت تو ماشین و قرار شد ساعت 3 از خواب بیدار شیم و ساعت 3/30 از خونه بریم به سمت بیمارستان
آخه خانم دکتر خونه اش نزدیک بیمارستانه و بعد از نماز صبح میاد برای عملهاش
از ساعت 12 تا ساعت 3 صبح یاسین خوندم و آیه الکرسی و برای اونایی که التماس دعا داشتن دعا کردم
مخصوصا اونایی که انتظار نی نی رو می کشن برای سلامتی پدر و مادرم که این مدت خیلی برام زحمت کشیدن و همهی دوستام و آشناهام که بهم زنگ زدن
ساعت 4 بود که رسیدیم بیمارستان و بعد از پذیرش من و مامان جونی رفتیم به سمت بلوک زایمان و قرار شد بابا حمید هم بیاد
من همش می ترسیدم که بدون خداحافظی ازشون برم تو اتاق
زنگ در بلوک زایمان رو زدم و پرستار خواب آلودش اومد ودر رو برام باز کرد و منم از مامانم خداحافظی کردم و از خانم پرستار خواستم که دوباره اجازه بده بیام جلوی در تا از بابا حمید هم خدافظی کنم
رفتم تو و لباسامو عوض کردم و آماده شدم یادم رفته بود گوشواره هامو در بیارم و به همین بهونه دوباره اومدم جلوی در از بابا حمید هم خداحافظی کردم
مثل همه ی مامانا یه بغضی گلومو گرفته بود و بابا حمید هم انگار خیلی دوست نداشت که تو اون لحظات مامان رو بغل کنه اونم برای خدافظی
لباس اتاق عمل رو پوشیدم و بسم الله گفتم و در حین اینکه خانم پرستار داشت برام سرم وصل می کرد من ازش پرسیدم که چقدر بعد از به هوش اومدن بچه امو می بینم و اونم بهم گفت بلافاصله بعد از اینکه رفتی تو اتاقت میارنش
روی یه تخت دراز کشیده بودم که 2 تا مرض دیگه خانم دکتر هم اومدن که یکیشون رو تو مطب دیده بودم و بچه اش پسر بود
من نفر اول بودم و مدام دعا می کردم و هر چی سوره قرآن از حفظ بودم می خوندم در همین اثنا یه دختر جوون اومد تو اتاقو ازم پرسید دوست داری که از مراحل زایمانت فیلم داشته باشی
منم گفتم خیلی دوست دارم ولی اول باید به همسرم بگم و اونم موبایلشو بهم داد و به حمید گفتم برای فیلم
بابا حمید هم گفت اگه دوست داری باشه
خلاصه که ساعت 5/30 بود که صدام کردن که برم با بسم الله روی تخت دراز کشیدم و به سمت اتاق عمل رفتیم ،من شروع کردم به خوندن آیه الکرسی در همین حین هم خانم فیلم بردار شروع کرد به گفتن تاریخ و ساعت و تخت به سمت اتاق عمل رفت
استرس نداشتم ولی حس عجیبی بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم
گان اتاق عمل رو تنم کردن و ازم خواستن که روی تخت دراز بکشم
جالب این بود که تمام کارکنان مرد اتاق عمل اون لحظی بیرون رفتن که من از این کار خیلی خوشم اومد
2 تا پرستار تو اتاق عمل ازم خواستن که براشون دعا کنم منم بهشون گفتم که شما توی این محیط کار می کنید ولی براتون دعا می کنم که خودتون هیچوقت مریض نشین و کارتون به تخت بیمارستان نرسین
دکتر بیهوشی که یه آقایی بود اومد بالا سرم و ازم پرسید بیهوشی کامل می خوام منم گفتم بله و بهم گفت بسم الله بگو آماده باش
خانم دکترم اومد تو اتاق و سلام و صبح به خیر گفتم و ایشون هم حسابی سفارشمو به دکتر بیهوشی کرد
پرده سبز جلوم کشیده شد و وسطهای یه آیه الکرسی بودم که دیگه هیچی نفهمیدم
تا اینکه وقتی به هوش اومدم ساعت شش و نیم صبح بود و من تو ریکاوری بودم و یه ماسک اکسیژن به صورتم بود
یه آقایی اومد بالا سرم که یادم نیست چی کار می خواست بکنه ازش به زور پرسیدم که بچه ام سالمه و اونم گفت خوبه منم ازش پرسیدم کی منو می برین بخش اونم گفت یه کمی صبر کن
بعد از چند دقیقه خانم دکتر اومد بالا سرم و ازش پرسیدم خانم دکتر بچه ام خوبه؟؟؟
خانم دکتر هم گفت بله خوبه فقط یه ایرادی داره و اونم اینه که خیلی خوشگله!!!!
خندیدم و ازش تشکر کردم
یه کوچولو شکمم رو فشار داد که درد شدیدی رو احساس کردم و یه آخ بلند گفتم
بعدش اومدن و منو با خودشون بردن و من بابا حمید رو دیدم و گفتم :حمید خوبه
بابا حمید هم گفت:آره خوبه و حسابی جیغ می زنه و کلی لپ داره
ساعت حدود 7/5 صبح بود که منو بردن تو اتاق و لباس جدید تنم کردن و چند دقیقه بعد پانته آ خانمم رو آوردن که داشت گریه می کرد
بابا حمید بغلش کرد تا من بتونم ببینمش
بغضی راه گلوم رو گرفته بود
باورم نمی شد این دختر کوچولوی منه که این همه منتظرش بودم
اشک تو چشمام جمع شده بود و دخترم رو برای شیر اول گذاشتن زیر سینه ام
این بود قصه اومدن دخمل من به این دنیا
پانته آ کوچولوی من صبح بارونی روز 23 آبان 91 ساعت 5:39 با وزن 3.230 و قد 48 در بیمارستان بهمن تهران به دنیا اومد
اینم عکسای قشنگ روز اول.......




قصه اومدن فرشته کوچولوی بهشتی به این دنیا
