آغاز هفته 35
سلام گلم
خوبی عزیز دلم؟؟؟؟
یه راست برم سراغ جریانات امروز.....
امروز با مامان جونی رفتیم دکتر ،آخه بابایی این سری می خواد بیاد و تا اومدن شما پیش ما بمونه
همه چیز خوب بود خانم دکتر یه کوچولو صدای قلبتو دیر شنید اما بالاخره شنید
امروز مطب خیلی شلوغ بود خیلی طول کشید تا نوبتمون بشه و شما هم که عادت به نشستن مامانی نداری کلی خسته شده بودی
امروز دوباره برای هزارمین بار خدای مهربون رو به خاطر داشتنت شکر کردم و به داشتنت بالیدم راستی یه خانم دیگه هم بود که سن دخملش به اندازه شما بود و تقریبا با هم به دنیا میان امروز به اون وقت بیمارستان داد اما من باید 2 هفته دیگه برم سونو تا ببینیم شرایط شما برای دنیا اومدن خوب شده یا نه
قول بده تا اون روز حسابی توپل بشی و دل من و بابا حمید رو کلی شاد کنی
امروز به خانم دکتر گفتم این دخمل شیطونم چند روزی میشه که مثل قبل وول نمی خوره خانم دکتر هم بهم گفت باید مراقب تکونای شما باشم اگه 3 یا 4 ساعت تکون نخوری باید بریم بیمارستان شما که نمی خوای تا بابایی نیومده بیای
خلاصه که بهم گفت اون زمانها که تکون نمی خوره دخملم مال اینه که خوابه باید دستمو بزارم رو شکمم و نازش کنم تا از خواب بیدار شه

آخه یکی نیست به این خانم دکتر بگه آخه کدوم مامانی دلش میاد نی نی کوچولوشو از خواب ناز بیدار کنه !!!!!
خلاصه اینکه بعد از 4 ساعت انتظار کارمون تموم شد و اومدیم خونه 
امروز بالاخره بعد از مدتها احساس خستگی می کنه مامانی و دلش می خواد زود بخوابه
این روزا هر کی به مامانی می رسه میگه حسابی خوابهاتو بکن که دیگه خواب شب تعطیل میشه اما هیشکی از دل مامان افسانه خبر نداره که من برای بیداری های شبانه که مراقب فرشته کوچولوی بهشتیم باشم دارم ثانیه ها رو می شمارم
پس.....
مراقب خودت باش و حسابی بزرگ بشو که اینجا یه بابا و مامان منتظر دیگه مردن از بس انتظار دیدنت رو کشیدن
خیلی دوست دارم گل ناز مهربونم
بوس


آغاز هفته 35
