23 آبان روزی که انتظارا به پایان می رسه!!!
پانته آ خانمم سلام
خوبی گلم؟؟؟؟
آماده ای بیای دیگه؟؟؟خسته نشدی بس که تو شکم مامان بودی؟؟؟؟
قرار بود صبح چهارشنبه ساعت 4 صبح بریم بیمارستان که امروز برنامه تغییر کرد و از مطب خانم دکتر زنگ زدن و قرار شد سه شنبه صبح زود بریم بیمارستان
مامان افسانه خیلی خوشحاله و هنوز باورش نمیشه که این همه انتظار داره به نتیجه می رسه و تا 2 روز دیگه هدیه خداوندی تو بغلشه
زیاد نمی تونم حال و هوای این روزامو توصیف کنم گاهی نگرانم
گاهی خیلی خوشحال
و گاهی می ترسم
که بلد نباشم بچه داریو و خوب فکر کنم همه ی اینا طبیعی باشه
بابایی هم خیلی دیگه منتظرته و مدام به من میگه پس نی نی کی میای؟؟؟؟(روی بابایی اینجور وقتا باشماست پون دستشو می زاره رو شکم مامانی و این جمله رو میگه)
خلاصه که همه یه جورایی منتظرتن
راستی....
هفته ی پیش که عید غدیر بود خاله بهارک و کیانا و کوروش اومده بودن تهران تا ببینن خاله افسانه چه شکلی شده
حسابی تعجب کرده بودن که خاله افسانه اشون حسابی گرد و قلمبه شده و هی می پرسیدن پانته آ کی میاد و منم بهشون میگفتم دفعه دیگه که بیان تهران می تونن پانته آ رو ببینن
کیانا قرار مراقبت باشه و از الان نقش مامان کوچولو رو داره و کوروشم براش جالبه بدونه که شما چپ دستی یا راست دست؟؟!!
منم بهش گفتم از اونجایی که این دخمله همش دوست داره طرف راست شکم مامانش بخوابه پس احتمالا راست دسته
همه ی این جریانا یه جورایی حال و هوای این روزاست که با همه ی سختی هاش ولی این دلخوشی ها رو هم داره
راستی کوروش و کیانا برات یه پاپوش خوشگل قرمز اوردن که خیلی خوشگله واسه وقتی که دخملم راه میافته
سری بعد که بیام برات عکساشو می زارم
تو پست قبلی برات نوشتم که دفعه دیگه خاطره روز اومدنت رو می زارم ولی انگار طاقت ندارم دوست دارم این روزا و ساعتهای آخر سفر تو دلی رو لحظه به لحظه بنویسم
راستی فردا قرار بابا حمید برات کتاب کودکیت رو بنویسه تا وقتی خودت تونستی بخونی اون یادگاری قشنگ رو هم ببنی و کلی حال کنی
من که از الان کلی ذوق دارم برای پر کردن صفحه هاش
مواظب خودت باش و بازم برای مامان و بابایی حسابی دعا کن
دوست دارم گل مهربون زندگییم


23 آبان روزی که انتظارا به پایان می رسه!!!
