پانته آپانته آ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

هدیه خدای مهربون به زندگی ما

بالاخره اومدیم خونه ی خودمون اما این بار سه نفری!!!!

1391/10/3 1:02
نویسنده : مامان افسانه
310 بازدید
اشتراک گذاری

گل دختری سلام

خوبی ناز پری من؟؟؟؟

ما بالاخره بعد از نزدیک 1 سال اومدیم خونه ی خودمون بالاخره صبر من و بابا حمید نتیجه داد و شما از بهشت اومدی پیش ما و چراغ خونه ما رو روشن کردی

هنوز نمی تونم از احساس مادریم به خوبی برات بگم اما همین قدر می دونم که اگه می دونستم مزه ی مادر شدن انقدر خوبه زودتر تصمیم می گرفتم که مامان باشم اما بازم خدا رو شکر  می کنم که دختر قشنگی مثل تو رو دارم

خلاصه که جمعه ی گذشته تصمیم بر این شد که برگردیم بیشتر راه رو خواب بودی اما نزدیکی های دامغان بیدار شدی و تا می تونستی گریه کردی

منم یه کمی بهت شیر دادم ولی تو حسابی خسته شدی راهی رو که من با بابایی حداکثر شش ساعته میومدیم نزدیک هشت ساعت طول کشیدآخ

وقتی رسیدیم مریم جون همسایمون برای شما اسفند دود کرد و من که خیلی خسته شده بودم و سعی می کردم آرومت کنم تو اون لحظه نتونستم خوب ازش تشکر کنمخجالت

اومدن به خونه یعنی شروع رسمی مسولیت هام ولی این مدت با این همه استراحت مطلق بدن مامان افسانه رو حسابی ضعیف کرده و من باید سعی کنم اهسته آهسته فعالیت هامو از سر بگیرم

این روزا با انجام کوچکترین کارها خسته میشم و دلم می خواد که بخوابم و خدا رو شکر می کنم که بابا حمید و باباجونی و مامان جونی خیلی بهم کمک میدننیشخند

مخصوصا مامان مهربونم که انصافا برای بعضی شبا که شما دل درد داری و بد قلقی می کنی حسابی به دادم میرسه

الان که دارم این پست رو می نویسم یک هفته است که اومدیم خونه ی خودمون و من اصلا باورم نمیشه که تونستم این مدت رو بگذرونم

یه کمی برای خونه خرید کردیم و وسایل شما که از تهران اومده بود رو جابه جا کردیم

خیلی خستم اما می دونم حالا حالاها از استراحت خبری نیست اما من اعتراضی ندارم چون وقتی به  عنوان یه مادر در تلاش برای بزرگ کردن بهترین هدیه خداوندی هستم تمام دردا و رنجها برام شیرین و قابل تحمل میشه

اینو بدون مامان افسانه همیشه به فکرته و نهایت تلاشش رو برای خوشبختی شما می کنه

در ضمن خدا رو شکر می کنم که بعد از این همه ساعت که کامپیوترمو روشن کرده بودم تا این پست رو بزارم بالاخره موفق شدم بعد از خوابوندن شما اولین پست رو از خونه ی خودمون برات بزارم

دفعه ی دیگه چند تا عکس برات می زارم تا هم اتاقت رو ببینی که باباجونی و مامان جونی بیشتر زحمتش رو کشیدن و هم خودت رو ببینی که این مدت چقدر بزرگ شدی عزیزم

راستی امروز چهل روزت شد و قرار بری حموم عکسهای این روز رو هم تو پست بعدی برات می زارم گلم

خیلی دوست دارم

بوس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)