آخ جوون منم دارم يه مامان واقعي ميشم
سلام گل قشنگ زندگيم 
خوبي مهربون مامان خيلي بزرگ شديا !!!!!ماشاا....
پوست شكم ماماني رو داري پاره مي كني بالاخره معلوم شد براي اومدنت كي بايد بريم بيمارستان روز ٢ شنبه با كلي سختي با بابا حميد رفتيم سونوگرافي آخر اونجا كلي معطل شديم آخه دكترش عوض شده بود و ما مجبور شديم كلي منتظر بمونيم ولي بالاخره نوبتمون شد بايد مامان افسانه روي يه تخت به پشت مي خوابيد تا از شما نوار قلب بگيرن اولش خيلي سخت بود ماماني و منم خيلي ترسيده بودم آخه مامان عادت نداشت به پشت بخوابه اونم ٢٠ دقيقه ولي يه آهنگ قشنگ براي مامان پخش ميشد ميدوني چه آهنگي؟؟؟ مطمئنم حتي نمي توني فكرشو بكني آره گلم صداي قلبتو براي ٢٠ دقيقه ميشنيدم و مدام دعا مي كردم اولين دعام اين بود خدايا هر كسي رو كه آرزوي شنيدن اين صدا رو داره به زودي به آرزوش برسون
بعدشم براي باباجوني مامان جوني و مادر جون ...خلاصه براي هركسي كه تو ذهنم اومد دعا كردم بعدش اجازه دادن بابا حميد هم بياد تو اتاق اونجا دوباره تو مانيتورديديمت خيلي بزرگ و خانم شديا خانم دكتر انگشتاي دستت رو بهم نشون داد واي كه نمي دوني چه حالي شديم وقتي دستاي كوچولوتو ديديم
خانم دكتر صورتتو هم بهمون نشون داد وگفت كه يه دخمل لوپو هستي 
بايد صورت بابايي رو مي ديدي كه همش خنده بود
قدت هم ماشالا نزديك ٥٠ بود و وزنت ٢٧٠٠ پيش خودم فكر مي كردم كه ٣ كيلو باشي به نظرم اينجا سونو خطا داره حالا بايد تا ٤شنبه صبر كنم البته شكم ماماني خيلي بزرگ شده خانم دكترم نظرش اين بود كه در مورد وزنت سونو اشتباه كرده ولي
سلامتيت خيلي مهمتر از همه ي ايناست كه خدا رو شكر تا اينجا خوب بود ضمنا خانم دكتر سونو گرافي خيلي از كار ريه هات راضي بود كه بازم خيالم راحت شد آخه دوست ندارم دخملم بعد از به دنيا اومدنش بره تو دستگاه دلم مي خواد پيش خودم باشه خلاصه كه دارم ثانيه هارو براي رسيدن چهارشنبه ميشمارم
پست بعدی مامان احتمالا خاطره ی روز اومدنته


آخ جوون منم دارم يه مامان واقعي ميشم
